![]() |
![]() |
|
| خوش آمدید |
|
اول از هر چی سلام.
آقا من اینقدر سرم شلوغه که وقت نمیکنم مطلب جدید آپ کنم. صبح زود ساعت ۶از خواب بلند میشم و تا ساعت دوازده شب یه سره فعالیت میکنم طوریکه بعضی شبها بدون اینکه لباسامو عوض کنم خوابم میبره!؟!؟ یا بعضی وقتا خونواده منو نمیبینند چون وقتی شب میام خونه همه خواب هستند و صبح که میخوام برم هم همه خواب تشریف دارن. خلاصه اینجوریه دیگه. بگذریم. یه لطیفه براتون بگم :یه بار یه نفر میره مکه.بعد بهش میگن خب تعریف کن چه خبر.میگه آقا خدا نصیب هیچ کس نکنه اینقد هوا گرم بود؟!؟!؟! یه چیز دیگه که خیلی ذهنمو مشغول کرده اینه که یاهو مسنجر نمیتونه آدرسی رو که بهش میدم اظافه کنه به لیست.اگه کسی چیزی بلده که میتونه این مشکل رو رفع کنه خواهشمند است اطلاع بدهید. بابا این گرما دیگه چی میخواد ؟تو شهر ما که هوا خیلی گرم شده . خشکسالی هم از یه طرف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! سرشماری اقتصادی هم از اون طرف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حتماً همه خبر دارن كه ايران تو وبلاگ نويسي مقام دوم دنيا رو كسب كرده . حالا يه شعر: من اگر بنشينم- تو اگر بنشيني-چه كسي بر می خیزد؟ يا اين يكي: چه كسي ميخواهد من و تو ما نشويم خانه اش ويران باد. يا علي. خدانگهدار. پی نوشت: از عزیزی که شعر درست رو برام ارسال کرده تشکر میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:7 توسط مصطفی سوری |
|
|
زندگی مثل پیانو است ، دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها . اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفید و سیاه را با هم فشار دهی |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 13:9 توسط مصطفی سوری |
|
|
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یه نفر اومده................................ یه آشنای غریبه............................... خیلی خوشحال شدم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 15:51 توسط مصطفی سوری |
|
|
حرف اول: اين روزا همه چيز داره از افقي بودن به عمودي بودن تبديل ميشه مثلا خونه ها قبلا نهايتا دو طبقه بودند اما الان تبديل به عمودي شدند (آپارتمان،برج و...) ،يا تو مناطق روستايي قبلا از آب چشمه و قنات استفاده ميكردند اما الان از آب عمودي(همون چاه هاي آب تلمبه ايي) اما آدما برعكس دارن به سمت افقي بودن يعني مرده گي بجاي زندگي پيش ميرن.چرا؟؟؟ حرف دويم: گروني گروني چيه كه اين روزها هر جا ميري صحبت از اونه و نقل هر مجلس شده خصوصا مردها كه راجع به سياست و اقتصاد زياد با هم صحبت ميكنند.وتوي شب نشيني ها بجز سياست حرفي براي گفتن ندارند.(البته خانمها جبران تمام كم حرفي آقايون رو ميكنند.از مغازه سر خيابون گرفته تا دختر خاله ي دايي مامان و سريالهاي تلويزيون و قيمت طلا جواهر و... ) شايد كم و بيش در جريان گرون شدن مواد شوينده(همون تايد خودمون)باشيد.چند وقت پيش هم گوجه ،برنج و آهن آلات. ماجراي گرون شدن برخي اجناس كه گهگاهي موجب سرگرمي مردم و سوءاستفاده سرمايه داران قرار ميگيره هر چند وقتي تو كشور ما شدت پيدا ميكنه و باعث ميشه كه مردم از دولت ناراضي بشن.! همين كه تلويزيون اعلام ميكنه فلان جنس گرون شد يا تعرفه اون بالا رفت يا نرخ مصوب وزارت بازرگاني 2در صد افزايش يافت يا... هر كسي تلاش ميكنه تا اون جنس رو بيشتر از اندازه مصرفش ذخيره كنه ،مثلا كاسب كارها هر چي از اون جنس دارن ميبرن قايم ميكنند تا خوب كه گرون شد بدن تو بازار و كلي سود كنند.همين كارها و شايعاتي كه تو مردم پخش ميشه باعث ميشه يه جنس توي بازار كم بشه وبدنبال اون قيمتش افزايش پيدا كنه .اگه مردم ما هم متوجه باشن و يه كم مثل مردم كشورهاي توسعه يافته(ژاپن،فرانسه،و...) فكر كنند ديگه نه از گروني خبري هست و نه از جنگ و دعوا؟!البته اينجور مواقع يه راه ديگه هم هست و اون اينه كه مردم همون جنسي رو كه گرون شده اصلا نخرند (كاري كه مردم ژاپن ميكنند)تا دولت مجبور بشه با همفكري سرمايه داران يه كاري بكنه. به نان خشك قناعت كنيم وجامه ي دلق كه بار محنت خود به كه بار منت خلق توضيح: دلق يعني كهنه. شاعر:سعدي شيرين سخن. حرف سيم: دوستي يك اتفاق است و جدايي يك قانون. پس بيا اتفاق آفرين باشيم و قانون شكن. حرف چارم: از كليه عزيزان كه قدم بر چشم من گذاشتند و ديدن كردند و نظر دادند صميمانه تشكر ميكنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:36 توسط مصطفی سوری |
|
|
برای آرزوهایی که می میرند سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد...................!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 15:24 توسط مصطفی سوری |
|
|
اول از همه سلام خدمت شما دوستاي عزيز ميخوام خاطره گرفتن گواهينامه رو براتون تعريف كنم: مدتي بود كه دنبال گرفتن گواهينامه بودم اما جور نميشد از يه طرف كنكور بود از يه طرف كار تو مغازه اوستام.كنكور كه بالاخره تموم شد ومن رفتم دانشگاه، كار هم بخاطر درسهاي دانشگاه كه داشت عقب مي افتاد ول كردم وترم اول دانشگاه سپري شد.ترم دو كه شروع شد تصميم گرفتم جدي برم دنبال كار گواهينامه ،خلاصه رفتم و توي يه آموزشگاه رانندگي ثبت نام كردم(آموزشگاهي كه شايد شلوغ ترين آموزشگاه شهر بود)پول رو ريختم به حساب و بهم گفتند از هفته آينده بايد بياي سر كلاس آئين نامه.منم رفتم و پس از يك هفته آومدم سر كلاس آئين نامه با ذوق و شوق خيلي زياد.تو كلاس همه جور آدمي بود پولدار،متوسط،فقير(كه كمتر بود )پسر ،دختر ،پير(يه آقاي چهل و هفت هشت ساله)وجوونا كه در صد بيشتري بودند.چهار روز پشت سر هم رفتيم سر كلاس وامتحان آيين نامه داديم كه من همون بار اول قبول شدم.بعد رفتيم سر كلاس فني،مدرس فني استاد دانشگاه بود خداييش خيلي توپ درس ميدادمثلا ميگفت اگه تو سربالايي ماشين جوش آورد بهترين كار چيه كه انجام بديم يا مثلا ماشينهاي مختلف چه نوع روغنهايي ميخوان (پرايد،سمند و...)يا باد لاستيك چقدر بايد باشه ،تابسون اينقدر،زمستون اينقدر......... يه روز قبل از اينكه مدرس فني بياد سر كلاس رفتيم سر كلاس و برامون فيلم آموزشي گذاشته بودند كه پس از چند دقيقه يه دختره از جلو بلند شد و دستگاه رو خاموش كرد بعد همون مرده كه سنش از همه بيشتر بود گفت:"مردم پونصد تومن ميدن ميرن دو ساعت فيلم تو سينما نگاه ميكنند حالا ما هفتاد هزارتومن داديم نميذارن ده دقيقه فيلم نگاه كنيم". خلاصه كلاس فني هم با تموم خنده هاش و آموزشهاش تموم شد ومن نمره هجده گرفتم البته همه نمره ها مثل هم بود.بعد از آخرين كلاس رفتم پيش منشي ها و برنامه آموزش شهري و مربي رو گرفتم.برنامه ده روز پشت سر هم بود كه سه روز قبل از عيد بودو بقيه بعد از عيد. بار اول كه با مربي نشستيم توي ماشين شروع كرد به گفتن اينكه نميدونم تو رانندگي بايد اعصاب قوي داشته باشي و خلاصه چطور رانندگي كردن،منم كه رانندگي بلد بودم و پشت ماشين قراضه مون مينشستم هي ميگفتم "بلدم" و اون ميگفت اگه بلدي چرا آومدي اينجا ؟منم براي اينكه ازش كم نيارم ميگفتم "فقط ميخوام اون كاغذه رو بگيرم"خلاصه بحثمون داشت بالا ميگرفت كه برگشتيم دم در آموزشگاه و اون گفت از جلسه بعد ميتوني مربيتو عوض كني منم با تمام كله شقي ام ميگفتم باشه عوض ميكنم.گذشتو روز بعد آومديم تو آموزشگاه من يه سلام زوركي به مربيه كردم اون گفت بيا سوار شو.رفتيم تو يه جاده خلوت داخل شهر ومن رانندگي ميكردم اون همش ورراجي ميكردكه"چند سال داري؟كجا درس ميخوني؟رشته ات چيه؟"وخلاصه آمار همه چي رو گرفت.منم كه هي دلم ميخواست تند برم گاز ميدادم و اون ميگفت يواش برو ماشينمو داغون كردي فقط با دنده يك و دو برو!!!!! كم كم با هم پايه شديم و من شماره موبايلش رو گرفتم ونيمه شب با تك زنگ زدن اذيتش ميكردم.روز سوم عيد با تموم ضد حالش رفتم كلاس و سريع برگشتم تو خونه .كلاسهاي عملي هم تا دوازدهم عيد تموم شد ومن رفتم تا هفدهم هجدهم (دقيقا يادم نيست كي بود)بيام امتحان "آزمون شهري "بدم. امتحان در محلي خارج از آموزشگاه برگزار ميشد.حدود چهل نفري اومده بودند تا امتحان شهري بدهند.دو مرتبه وهرمرتبه سه نفر سوار ماشين ميشدند(تا نوبت به ما رسيد) و جناب سرهنگ ازشون امتحان ميگرفت اونهايي كه رد ميشدند ميرفتند آموزشگاه تا دوباره پول بريزند به حساب و بيان امتحان بدن،اما اونهاييكه قبول ميشدند با خوشحالي سراغ بقيه كه هنوز امتحان نداده بودند ميومدند و ميگفتند" آسون بود"وچيزهايي كه ازشون امتحان گرفته بودند ميگفتند.من به همراه سه نفر ديگه سوار ماشين شديم و رفتيم اولي كه ماشين زير پاهاش خاموش شد ولي سرهنگ اونو قبول كرد ،دومي هم قبول شد،سومي بيچاره هم رد شد،حالا ديگه نوبت من شده بود رفتم پشت فرمون كمربند رو بستم و راهنما زدم و حركت كردم.سرهنگه همه چي از من امتحان گرفت(پارك دوبل،پارك پل،دنده عقب و خلاصه هر چيزي كه به ذهنش ميرسيد)همه رو خوب انجام دادم تا اينكه بهم گفت "گاز بده برو دو،برو سه و..."منم ميرفتم كه يكدفعه گفت بزن كنار منم با همون دنده سه آومدم كنار ايستادم .ازم پرسيد براي ايستادن با چه دنده ايي با يد ايستاد ،گفتم خيلي فرق نميكنه ولي اصولا با دو واميستند.بهمين خاطر منو رد كرد گفت برو يكبار ديگه بيا امتحان بده.من كه ناراحت شدم رفتم و ديگه نرفتم آموزشگاه.پس از چند روز عينكم هم گم شد به همين خاطر چون پول نداشتم عينك جديد بخرم مجبور شدم تا پايان تابستون صبر كنم تا با پول كار كردن ،برم عينك بخرم.تا حالا هفت ماه از روز اول كه ثبت نام كرده بودم گذشته بود هفته آخر تابستون رفتم و براي بار دوم امتحان دادم ولي اين دفعه ديگه موفق شدم.ترم جديد شروع شد و من به دانشگاه رفتم. گواهينامه هم پس از يك هفته آومد دم خونه رسيد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:10 توسط مصطفی سوری |
|
|
ديشب نوشته هايي رو خوندم كه انگار يه حس عجيبي داشت آدم رو به ياد مهربوني هاي خدا مي انداخت.خدايي كه به قول سهراب" همين نزديكي است روي اين شب بو ها پاي آن كاج بلند." واقعاً ما آدما كجا ايستاديم؟روي زمين پاكي كه متعلق به خداست اينهمه رنگ و ريا!!!!!!!!!!!!!!!!!به چيمون منازيم؟قشنگي،پول ،ماشين،خونه،باغ،ويلا،نه حقيقت چيز ديگه اي هست ،حقيقت خواب ناز دختر كوچولوييه كه كنار خيابون تا شب واميسته تا براي باباش كه مريضي قلبي داره پول جمع كنه!؟يا پسر جووني كه براي كمك به مادرش تا شب كار ميكنه و محنت كارفرما يا استاد كارش رو ميكشه؟اما روش نميشه به مادرش بگه وميگه تو شركت كار ميكنم.يا خيلي بد تر كه واقعاً فكر كردن بهش منو آزار ميده چه خواسته نوشتنش.خدايا چرا بايد زندگي براي بعضي اينقدر سخت باشه؟چرا؟تا حالا شده مادر يا خواهرتون براي يه چيز ساده كم ارزش به يه زورگوي پولدار التماس كنند و شما نتونيد كاري بكنيد؟ ما آدما اينقدر تو زندگي دنيايي فرو رفتيم كه ديگه حتي نميدونيم همسايه مون كيه!... كجاست مهر و صفاي محله ها و كمك مردم به هم؟ "وقتي كه در تاريكي شب نان از يتيم خانه ميدزديم تازه ميفهميم دزد، اشتباه چاپي درد است" براي لطافت روح خود چه بايد كرد؟ بايدبخشيد،بايد كمك كرد،بايد دست و دلبازي نمود. در هر معامله اي كه انجام ميدهيد،اگر طرف مقابل شما سهمي كمي بيشتر از عرف آن نوع معامله ميخواهد،با دست و دل بازي به اوبدهيد.سهم او را بيشتر كنيد،بگذاريد احساس كند در معامله موفق بوده است وبا رضايت قلبي و خوشحالي و لبخند از شما خداحافظي نمايد. اين به روح شما كمك ميكند كه احساس كند بخشنده و خير خواه است.اين به نظم ،هماهنگي و هارموني روح شما كمك ميكند،كه شاد باشيد ودر هاي خيروبركت به روي شما بازتر شود. لبخند را با گشاده دستي ،بخشش وخير خواهي وگذشت داشته باشيد، مهرباني هنوز هم خوب است وحرف اول راميزند. اگر در صف اتوبوس ويا در صف نان ويا در پمپ بنزين،اجازه دادي فردي خسته تر بجاي شما بنشيند و يا نوبت شما را داشته باشد،روح شما شاد ميشود وشادماني و گشاده رويي شما را در بر خواهد گرفت و همين شادماني روح منبع خير و بركت الهي براي شما خواهد بود. نظر شما چيه؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 13:9 توسط مصطفی سوری |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 10:56 توسط مصطفی سوری |
|
|
دوستان سلام. اول از همه بگذاريد سال نو رو به همه تبريك بگم،اميدوارم اين سال پر بركت وپر طراوت براي تك تك شما باشه. بهار بهار باز آومدي دوباره باز تموم دلها چه بي قراره اما براي منِ دور زخونه بهارا هم مثل خزون مي مونه شايد الان ديگه خوب نباشه آدم از قشنگياي زمستون بگه چون بهار اونقدر زيبايي داره كه زيبايي زمستون بايد جلوش لنگ بندازه.هر كسي بهار رو براي يه چيزي دوست داره،يكي براي شكوفه ها و سر سبزي درختان و خلاصه نو آوري طبيعت ،يكي براي ديدن اقوام دور و نزديك،يكي براي ديدن اونيكه دوسش داره،يكي براي استراحت و رفع خستگي يك ساله، يكي براي عيدي گرفتن وخلاصه هر كس به طريقي بهار رو دوست داره.اما براي من يكي كه اينها همه اش در رده دوم و سوم قرار داره چيزي كه براي من خيلي جالبه واونو دوست دارم اينه:"براي استقبال از بهار يك ماه اسفند دود ميكنيم".اسفنده كه بهاررو اينقدر قشنگ كرده اگه اسفند نبود بهار واقعاً چه معنايي مي تونست داشته باشه؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 15:28 توسط مصطفی سوری |
|
عشق ومنطق
به يادت اشك مي ريزم اما تو بر نمـــــــي گـــردي دوستان همه مون شعر" قلب مادر" از ایرج میرزا را به یاد داریم،(داد معشوقه به عاشق پیغام..........ودر آخر:آه دست پسرم یافت خراش آخ پای پسرم خورد به سنگ)اگه یادتون نمیاد برید ودوباره اونو بخونید.چه حسی بهتون دست میده؟شعر قلب مادر هیچ وقت قدیمی نمیشه میدونید چرا!چون مصداق عینی خیلی از افراد هست.در هر دوره ای افرادی اینجوری وجود دارند خصوصاً زمان ما که خیلی بارز شده.اون قدیما مثلاً درزمان خسرو وشیرین یا لیلی ومجنون وقتی یه نفر عاشق میشد هر کاری که معشوقه میگفت انجام میداد بعضی ها کوه میکندند بعضی ها...ولی هیچ وقت حاظر نبودند حرمت مادری رو زیر پا بزارن؟!!!!اما الان چی؟عاشقای الان دیگه هر کاری بگی میکنند چرا اینجوری شده؟نمیخوام اگه عاشق هستید نا امیدتون کنم اتفاقاً برعکس هر کاری میتونید برای عشقتون بکنید ونهایت تلاشتون رو بکنیدولی یادتون باشه نه مخصوص شماست ونه یه چیز جدیده.هر چند میدونم عاشقا هیچ وقت به کسی توجه نمیکنن وفقط رفاه ومحبت معشوق رو میخوان !!!همینه، اما کسانی موفق میشن که منطق(عقل)اونها به عشقشون (احساس)غلبه داشته باشه.واقعاً سخته،نیست؟خب اوناییکه عاشق بوده وباشن میفهمن چی میگم اوناییکه هم هنوز خبری نیست نگران نباشند چون تو این محدوده سنی همه عاشق میشن.من مخلص همه عاشقا هم هستم وخیلی مشتاقم به اونا در رسیدن به عشقشون کمک کنم.اگه روتون نمیشه یا میترسید تا دیر نشده اقدام کنید این وبلاگ جای خوبیه ها!!!!!!!!!!!! دوتا پرنده،دوقلب عاشق،چه جور جدا زهم بمونن. دلای خسته ،دل شکسته،چه جور جدا زهم بمونن. تو این زمونه ببین چگونه،پرنده ها جدا زخونه،از آشیونه به سینه من هنوز امیدی،به شوق دیدن محالی به خاطر او چه مانده آیا ،دگر زمن بجز خیالی یاعلی.خدانگهدار. مصطفی |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 14:36 توسط مصطفی سوری |
|
|
پیغام ماهی ها رفته بودم سر حوض تاببینم شاید،عکس تنهایی خود را در آب، آب در حوض نبود. ماهیان میگفتند: "هیچ تقصیر درختان نیست. ظهر دم کرده ی تابستان بود، پسر روشن آب،لب پاشویه نشست وعقاب خورشید،آمد او را به هوا برد که برد. به درک راه نبردیم به اکسیژن آب. برق از پولک ما رفت که رفت. ولی آن نور درشت، عکس آن میخک قرمز در آب، که اگر باد می امددل او،پشت چینهای تغافل میزد، چشم ما بود. روزنی بود به اقرار بهشت. تو اگر در تپش باغ خدارا دیدی،همت کن وبگو،ماهی ها،حوضشان بی آب است." باد می رفت به سر وقت چنار من به سر وقت خدا می رفتم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 11:28 توسط مصطفی سوری |
|
|
سلام .نمیدونم چی بنویسم .فقط دوست دارم از خدا بنویسم.خدا خدا میدونید یعنی چی؟یعنی بهترین کس بهترین یار بهترین دوست بهترین بهترین ها.خدا همین جاست باور کنید الان که من دارم می نویسم یا حالا که شما دارید میخونید.دوست داری به خدا چی بگی؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:48 توسط مصطفی سوری |
|
|
به يادت اشك مي ريزم اما تو بر نمـــــــي گـــردي
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:16 توسط مصطفی سوری |
|
|
پر بيننده ترين سايت در سال 85: مشترک گرامي دسترسي به اين سايت امکان پذير نمي باشد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:34 توسط مصطفی سوری |
|
|
پایان شب را به اندازه آغاز روز دوست دارم. صدای پایت زنگ لحظه دیدار است. زغال آتش به سکوت واداشته شده است. باد.غرور کلاه را می شکند. سگ با دمش دست تکان میدهد. زمین بی درخت.پهلوان بی دست است. گیاهان پامال شده سر از خاک جاده متروک بیرون اوردند. به حال شاخه ایی اشک میریزم که دسته تبر شده است. ای کاش دادگاه جنگل تبردار و تبر را به یک چشم نگاه نکند. سرابها عطش را به هم پاس میدهند. غبار شب به چشم ستاره نمیرسد. ای کاش فکر به چین و چروک چهره ی فکرت میکردی. در خروجی زندگی به بینهایت گشوده میشود. گذر از در خروجی زندگی حق مسلم همه است. بر قله شب ستاره میروید. سراب از تشنگی سیرابم کرد. بر لب بحر فنا میپلکیم. ایران حیاط خلوت تهران است. اردیبهشت با گونه های گل انداخته در اغوش لالایی باران غنوده است. آب در سراب گم شد. آواز پرندگان شکوفه های صوتی بهار است. حظور مزاحم نویسنده مهمان ناخوانده خلوت خواننده است. بهارترین بهار هم چنگی به دل پاییز نمیزند. آیینه می گوید:"خود دانی!" اگر کار از کار بیفتد سر مایه سنگ میشود. فکر بلند پروازترین پرنده محبوس است. کار فرما گدای مغرور است و کارگر بخشنده شرمسار. قبرستان انبار آرزوها و گناهان است. آب روان از مرگ ماندن میگریزد. نگاه آزادی به دست بیداری است. توقف بیجا مانع تفکر است. عادت زحمت فکر کردن را از سر انسان کم میکند. سعی ام بر این است که فاصله ام را با خودم حفظ کنم. هنرمند صاحب سبک دزد ماهری است که رد پایش به چشم غیر مسلح نمی آید. تربیت پاکسازی کودکان از کودکی است. نه تو میآیی –نه عشق میرود!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:2 توسط مصطفی سوری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|